عشق و .....
از من پرسید به خاطر چه زنده ای؟ گفتم به خاطر هیچ در حالیکه درونم فریاد میزد به خاطر تو. از او پرسیدم تو به خاطر چه زنده ای؟ گفت به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است. گفتم ای کاش چشمانت دریا بود و من در دریای چشمانت غرق می شدم. گفت اگر چشمان من دریا بود روی چشمم تابلویی بدین مضمون آویزان می کردم: دریا برای همیشه تعطیل است............ اگر فاصله ها بخواهند تو را از من بگیرند فصلی خواهم شد از جنس باران و آنقدر خواهم بارید که فاصله ها از عبور اشک های من پر شوند چه تلخ است هنگامی که پرنده ی یادت بر کنج لحظات آشیانه میکند و آنچنان منقار بر بغض ترم می کوبد که آن را می شکند آه ه ه .................. گویی برای نخستین لار وجود مهربانت را در نزدیکی خود حس میکنم لبخندت شیرین تر از پیش نگاهت مهربان تر از قبل............... نه خیال و نه رویایی بلکه این بار خود تو هستی که به کنارم می آیی و صدایم را می شنوی و من تو را نزدیک تر از همیشه حس میکنم دریایم و سواحلم میگردم یا در پی ماه کاملم میگردم در کوچه پس کوچه های این شهر غریب دنبال جنازه ی دلم میگردم
درجلسه ی امتحان عشق
من مانده ام و یک برگه ی سفید!
یک دنیا حرف ناگفتنی
و یک بغل تنهایی و دلتنگی...
درددل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!
در این سکوت بغض آلود
قطره ی کوچکی هوس سرسره بازی می کند!
وبرگه ی سفیدم عاشقانه
قطره را به آغوش می کشد!
عشق تو نوشتنی نیست...
در برگه ام کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم
وقت تمام است...
برگه ها بالا...


| Design By : Night Melody |



